خرید بک لینک
حالم بد شد . سر یک اشتباه به اندازه ی سر سوزن , همه ی اشتباه ها به اندازه ی سر سوزن اند البته . اگر مشت بکوبی به آیینه ی قدی اتاقت و خوردش کنی , اگر تمام شیشه ها را بشکنی , عکس ها را پاره کنی , لباس ها را قیچی کنی , نامه ها را دور بریزی , همه شان قد یک سر سوزن اند . سر سوزن هم یک سر سوزن است ولی توی انگشت که فرو برود جیغ آدم را در می آورد . حالم بد شد , سقوط کردم از طبقه ی نمیدانم چندم به کف حیاط و نمردم و فقط درد کشیدم . بین مرگ و زندگی چیزی وجود دارد که نه راحتی و تلخی مرگ است نه شیرینی بیهوده ی زندگی , یک چیزیست توام با راحتی ِ تلخ . شیرینی بیهوده و درد و رنج و سکوت . مثل وقتی که سقوط آزاد کنی و زنده بمانی . من حالم بد شد و سوزن توی دستم رفت . سوزن یک اشتباه سر سوزنی و خودکشی ناکام از طبقه ی چندم به موزاییک طرح دار حیاط . طوری حالم بد شد که انگشت هایم کوک دندان موشی خورد , روی صورتم نقش زشت کاشی ِ های حیاط افتاد . حالم بد شد و درمان رفته بود که بخوابد . تا نصفه شب ماندم و گریه کردم و اشک توی شیار های موزاییک ها جاری شد و تمام شیار ها خیس شدند و حیاط پر شد از سایه روشن طرح ها و نقش ها . تا نصفه های نصفه شب گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم تا سیاهی طاقتش تمام شد آمد چشم هایم را گرفت تا بخوابم . صبح روی انگشت های کوک زده شده چسب های زشت ِ زخم بستم و رد ِ طرح کاشی های حیاط را با موهایم پوشاندم . توی راه ... توی تمام راه . اشکی نبود که خورده شود . اشک های لابه لای کاشی ها کاشته شده بودند و صبح حیاط پر بود از درخت اشک و میوه های اندوه که کسی نمی دید . توی راه به درمان فکر می کردم که هنوز خواب بود . شب دور درمان را خط کشیده بودم و درد جانم را گرفته بودم . با اشک گفته بودم درد را درمانی نیست . رفته بودم سوزن های جعبه ی خیاطی را آورده بودم تا همه یشان را فرو کنم تا اشتباه هایی سر سوزنی کنم . نیمه ها ظهر بود تنها در اتاق غریبه درمان از دور سر رسید . قلبش از دور آمد . درمان آمد دردم تمام شد .

اما درد که نه .... زخم تمام شد اما رد ِ کوک های دندان موشی روی انگشت هایم ماند . بوسیدمشان چون مقدس بود به درمان تو . دردی که درمانش تو نبودی ولی درمان جدیدی شد تا درد قدیم بماند تا مخلوطی از درد ها نشوم . بعد رد کوک ها فراموش شد . تا چند شب بعدش ... توی اتاق ِ ته باغی که حیاطش, در تاریکی چراغ های روشن دیوار , بوی درخت می داد بوی حرف های یواشکی , بوی نشستن روی تاب های آهنی که جر جر صدا بدهند , بوی نگاه بی صدا که حرف بزند , بوی گرمای دست , بوی کشف یک دنیای یواشکی در تاریکی یک چراغ دیواری , در دنیایی از ... نصفه شب کنار خود درمان دردم آغاز شد . دوباره کوک ها سر باز کردند و خونی شد سر انگشتانی که این بار در دستان درمان بود . من غرق درمان بودم با عذاب وجدان ِ اشتباه های سر سوزنی .... درد اما توی یک دنیایی شبیه بهشت بود . توی اتفاقاتی که زمان و مکان را کشت تا من در دریای درمان غرق شوم ...

هر روزی که به درمان فکر می کنم به دنیای کشف نشده ی نصفه شب که نه به دنیای کشف نشده ی بی مکان و زمان , خودم را فراموش می کنم و جای تمام زخم ها یک احساس می آید و می رود . مثل پروانه های توی ذهنم که فکر می کردم یک روز عمر می کنند . و بعد به خودم می آیم و کوک ها باز می شوند . اما هر روز ممکن است یک پیله پروانه شود حتی اگر هر روز ک پروانه بمیرد حتی اگر من پروانه باشم یا احساس خوشی ام . اما درد ها می روند , درد ها از خجالت می روند یا شاید درمان آب می شود و غرقشان می کند . اما کوک ها می مانند . رد رو صورت می ماند تا همیشه بدانم ... درمان آب می شود و درد ها را می برد , باد می شود و می برد , آتش می شود و می سوزاند ... رد ها میماند اما ... تا یادم بماند.

برچسب: نویسنده: نگار هاشمی تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 12:51

صفحه بندی